محل تبلیغات شما

عمان سامانی | بوستون



بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی

ز نور پاک جمال محمدست و علی

ز نور پاک جمال محمد و علی‌ست

بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی

دو دست کار کنند این دو دستیار وجود

از این دو دست قوی، دستگاه لم یزلی

بصورتند دو، لیکن بمعنی‌اند یکی

مبینشان دو، که باشد دوبینی از حولی

بکوب حلقه‌ی طاعت، در مدینه‌ی علم

کننده‌ی در خیبر ببازوان یلی

چو در گشوده شد آنگه بشهر، یابی راه

بلی، بری به نبی راه، با ولای ولی

نبی کند زولی قصه، چون گلاب از گل

ببو بصدق و رها کن طبیعت جعلی

زمانه گرچه سر ابتذال دین دارد

چگونه غیرت حق تن دهد به مبتذلی

گرفتم آنکه شود در زمانه منکر نور

عنان دل سوی ظلمت کشاند از دغلی

چو آفتاب فروزان ز شرق کرد طلوع

شود چه عاید خفاش غیر منفعلی؟

بود محال کزین بادها فرو میرد

چراغ طلعت حق، با کمال مشتعلی

خدیو آئین یعسوب دین که چرخ برین

بر رهیش ز خورشید دوخته حللی

نسیم تربیت او بود که در مه سال

کند بباغ گهی عقربی گهی حملی

شراب تقویت او بود که در شب و روز

کند بکام گهی حنظلی گهی عسلی

چوب بندگی طلبید از فلک، دو دست قبول

بسینه زد که: لک الحکم و الاطاعة لی

کنند هر دو ز یاقوتی ادعا لیکن

چه مایه فرق که از اصلی است تا بدلی

دو کوکبند، فروزنده لیک چندین فرق

میان عالم برجیسی ست با زحلی

بجز ولایت او قصد حق نبد ز الست

بکاینات که گفتند در جواب: بلی

شها مدیح تو واجب شده‌ست عمان را

ز جان ودل، نه بذکر خفی و بانگ جلی


عمان سامانی | بوستون

به پرده بود جمال جمیل عزوجل

بخویش خواست کند جلوه‌یی به صبح ازل

چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید

علی شد آینه، خیر الکلام قل و دل

من از مفصل این نکته مجملی گفتم

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

به چشم خودبین در آینه مشاهده کرد

بدید خود را بی ضدوند و شبه و بدل

مقدس ازلی از چه؟ از حدوث و نقوص

منزه ابدی از چه؟ از عیوب و علل

از آن مشاهده، مشهود گشت، عشق بدیع

مطول‌ست معانی، بیان آن اطول

چگونه عشقی، درنده‌ی تمام حجب

چگونه عشقی، سوزنده‌ی تمام ملل

به جستجوی محل، ساز بیقراری کرد

که تا قرار بگیرد، ولی ندید محل

یکی نبود که چون جان بگیردش به کنار

یکی نبود که چون جان، کشاندش به بغل

امانتی شد و از بهر امتحان شد عرض

ز شاهد ازلی، کردگار عزوجل

ز کاینات، ز عالم گرفته تا جاهل

ز ممکنات، ز اعلی گرفته تا اسفل

ز قدسیان سما تا به عرش و لوح و قلم

ز ساکنان زمین تا به برو بحر و جبل

بقدر همت خود هر یکی «بلی» گفتند

از آن متاع ربودند اگرچه یک خر دل

قبول کثرت و قلت مگر که باعث گشت

که مشتری شده مسعود و محس مانده زحل!

ولی تحمل مجموع آن نیارستند

از آنکه بار، گران بود و بردبار، کسل

چه بود؟ بار بلا بود و فقر بود و فنا

چه بود؟ بارعنا بود و رنج بود و علل

رسید غیرت و شد غیر سوز و میدانست

که امر او نپذیرد بغیر او فیصل

بمدعی نسزد عشق و ناپسند بود

چو نور مهر به خفاش و بوی گل به جعل

به این نمود، که بار تو نیست، لاتحمل

بآن سرود، که کار تو نیست لاتفعل

هنوز ناله‌ی واحسرتا بگوش رسد

بحار را ز تموج، جبال راز قلل

چو سر به جیب نمودند و سر برآوردند

همان کسان که بدیوانگی شدند مثل

برهنگان، که در آدابشان نه کذب و نه لاف

گرسنگان که در آئینشان نه غش و نه غل

بدرد مایل از آنسان که دیگران بدوا!

بزهر طالب از آنسان که دیگران به عسل!

چو دردمند بصحت، بانتظار بلا!

چو شیر خوار به ، باشتیاق اجل!

بآب تشنه و آبی ندیده جز خنجر

بشهد مایل و شهدی نخورده جز حنظل

نخورده آب، بخواهش مگر که از شمشیر

نکرده خواب براحت، مگر که در مقتل

عمل بشرط نمودند و بندگی کردند

بیافتند خدایی، ببین به حسن عمل

کجاست رفوف عشق ای عجب که در این سیر

براق عقل فرومانده همچو خربوحل

چوعشق خیمه زند عقل را چه جاه و خطر؟

چوباد روی کند پشه را چه قدرو محل؟

هلا، کنید ز رطل گران گرانبارش

که مست گشته و کف بر لب آوریده جمل

امل بیامد و روی از سخن بگرداندی

بیا که طول سخن به بود ز طول امل

جمال و آینه‌ی عشق و عاشقست یکی

بیان آن ز موحد بجو نه از احول

یکیست نقطه و در لوح، احسن التقویم

ازو بجلوه خطوط و نقوش این جدول

یکیست مشعل و در صحن این زجاجی کاخ

بهر طرف گذری می‌فروزد این مشعل

یکیست نور فروزان، ازوست هر قندیل

یکیست نار درخشان، ازوست هر منقل

یکیست اسم و به مجموع اولیا مشهود

یکیست وحی و به مجموع انبیا منزل

یکی نهال و ازو در میان هزار ثمر

یکی غزال و ازو در جهان هزار غزل

یکیست شخص و ملبس به صد هزار لباس

یکیست یار و محلی، بصد هزار حلل

همه در آینه‌ی مرتضی نموده جمال

تو رو در او کن وز آخر بجوی تا اول

جمال شاهد معنی چو جلوه‌ها بخشد

تو هم هر آینه، آیینه را نما صیقل

ورت بدیده سبل هست باز پرس سبیل

ز هادیان سبل، نی ز صاحبان سبل

بزن بدامن شوریدگان حق، دستی

که حل شود بتو هر مشکلی‌ست لاینحل

ز مکر، آینه مصقول و دیده نابیناست

از آن بپای شد این اختلاف و جنگ و جدل

وگرنه از چه طریق این نفاق پیمودند؟

گذاشتند امور خدای را مختل

زیاد بردند اسرار ایزد دادار

ز دست دادند احکام احمد مرسل

هم از حرم برمیدند با خیال کنشت

هم از صمد ببریدند با هوای جبل

از آن بلیه ببازار حق فتاد، شکست

وز آن نقیصه بارکان دین رسید، خلل

الا که راه درازست و غول ره، بسیار

بهوش تا نبرندت ز ره، به مکر و حیل

چو شیر شرزه درآید، چه جای تعریف‌ست

ز گرگ پیر و شغال ضعیف و روبه شل

زهی به منزلت از جمله کاینات اشرف

خهی به مرتبت از جمله ممکنات افضل

پس از خدای تو باشی اجل ممدوحان

بجاه و رتبه و عمان ز مادحان اقل

اگرچه نوش بود نیش اگر ترا ز یمین

وگرچه شهد بود زهر اگر ترا ز قبل

ولی عوام ز انصاف دور میدانند

که در ضلالت، انعامی اند بلهم اضل

تو محیی ازل و چاکر تو مستهلک

تو معطی ابد و مادح تو مستأصل

بخوان بدرگه خویشم که ناپسند بود

تو جایگه به نجف کرده من به چارمحل


عمان سامانی | بوستون

می‌دهی ساغر بیاد آن لب میگون مرا

ساقی امشب می‌کنی، تا کی بساغر خون مرا؟!

مدعی پیوسته گوید عیب او، غافل که عشق

چهره‌ی لیلی نمود از دیده‌ی مجنون مرا

در درون خلوت دل، عشق آن زیبا جمال

در نیامد تا نکرد از خویشتن، بیرون مرا؟

صدهزار افسون بکارش کردم و رامم نگشت

تا که رام خویش کرد او با کدام افسون مرا

چشم او آمد بیادم، هوشیاران همتی

تا نپندارد ز مستان، شحنه بیند چون مرا

چشم بیمارش چنان کرده‌ست بیمارم که نیست

چشم بهبود و تن آسانی ز افلاطون مرا

در بهای بوسه‌یی عقل و دل و دینم گرفت

باز می‌گوید که ندهم، کرده‌یی مغبون مرا!

مر مرا مدیون خود کرده‌ست و میداند یقین

کالتفات خواجه نگذارد بکس مدیون مرا

شاه عمرانی علی آن کاحمد مرسل مدام

گفتیش هستی تو اندر منزلت، هارون مرا

همچو قارون با وجود لطف او، خاکم بسر

گر بچشم آید تمام دولت قارون مرا

چون نگشتستم به پیرامون بدخواهان او

درد و غم گشتن نمی‌آرد به پیرامون مرا

بهر مدح حضرتش عمان ز شعر آبدار

چون صدف خاطرپرست از لؤلؤ مکنون مرا


عمان سامانی | بوستون

زندگانی چیست دانی؟ جان منور داشتن

بوستان معرفت را تازه و تر داشتن

عرش، فرش پایکوب تست، همت کن بلند

تا کی از این خاکدان، بالین و بستر داشتن؟

بگسل این دام هوس ای مرغ قدسی آشیان

گرد و عالم بایدت در زیر شهپر داشتن

بهر دیناری، کش از خاکست، پذرفتن وجود

بهر دیبائی کش از کرم‌ست، گوهر داشتن:

ای مسلمان تابکی، خون مسلمان ریختن؟

ای برادر تا بکی کین برادر داشتن؟

سینه خالی کن ز کبر و آز و شهوت، تا بکی

خانه پر گندم نمودن، کیسه پر زر داشتن؟

تا بچند این نخوت و ناز و غرور و عجب و کبر

از غلام و باغ و راغ و اسب و استر داشتن؟

این سر غدار را تا کی نهفتن در کلاه؟

وین تن مردار را تا کی بزیور داشتن؟

بی کلاهانند اندر ساحت اقلیم عشق

پای تا سر ننگ، از خورشید، افسرداشتن

کرده هر نقشی ولی زحمت فکندن بر قلم

خوانده هر درسی ولی منت ز دفتر داشتن

کاشف راز درون، از مژه آوردن بهم

واقف سر ضمیر، از لب ز هم برداشتن

کارشان، بر روی نطع عاشقی، پاکوفتن

شغلشان در زیر تیغ دوستی، سر داشتن

بی دروبامند، اما آسمان را آرزوست

بر مثال حاجبانش، جای بر در داشتن

لب خموش اما نشایدشان سر هر موی را

لحظه‌یی غافل ز ذکر نام حیدر داشتن!

شیر یزدان، داور امکان، خدیو دین علی

کز وجود اوست، دین را زینت و فر داشتن

باید آنکس را که مهر او نباشد، ای پدر

اعتقاد او به ناپاکی مادر داشتن

شخص قدرش در تمام عالم و فساد

سخت دلتنگ‌ست از جای محقر داشتن

دوش در معراج توصیفش، براق فکر را

کش بود در پویه ننگ از نام صرصر داشتن

خوش همی راندم به تعجیلی که جبریل خرد

ماند اندر نیمه ره، با آنهمه پرداشتن!

نامیان ممکن و واجب که دریایی ست ژرف

واجب آمد، فلک جرئت را به لنگر داشتن

عشق گفتا، رفرفم من برنشین برتر خرام

تا کی آخر رخت بر این کند رو، خر داشتن

حاجب وهمم، گریبان سبکرائی گرفت

گفت گستاخانه نتوان، رو برین در داشتن

جز پس این پرده هرجا دست دست مرتضی‌ست

لیک بالاتر نشاید پا ازین در داشتن

عشق گفتا ای گرانجان سبکسر، لب ببند

من توانم از میان، این پرده را برداشتن

از پس این پرده دست او مگر نامد برون

خواست چون در سفره شرکت با پیمبر داشتن

ز آن زمان در حیرتستم کاین عجایب مظهریست

تاکی آخر حیرت این پاک مظهر داشتن؟!

ممکن و در لامکان، جهل‌ست کردن اعتقاد

واجب و در خاکدان، کفرست باور داشتن

عشق گوید هرچه می‌خواهی بیان کن باک نیست

خوش نباشد سرایزد را، مستر داشتن

عقل گوید حد نگهدار ای مسلمان، زینهار

می ننیدیشی ز ننگ نام کافر داشتن

فتنه خیزد، دست اگر خواهی بیاوردن فرود

خون بریزد پای اگر خواهی فراتر داشتن

عشق گوید غایت کفرست با صدق مقال

عاشقان را باکی از شمشیر و خنجر داشتن

عقل گوید تا به کی زین فکرت آشوب خیز

دل مشوش ساختن، خاطر مکدر ساختن؟

در بر اغیار، سر حق مگو، زشت‌ست زشت

پیش چشم کور، آیینه سکندر داشتن؟

ای علی ای معدن جود و جلال و فضل وعلم

جز تو کس را کی رسد تیغ دو پیکر داشتن

جز تو کس را کی رسد در کعبه‌ای دست خدا

بی محابا، پای بر دوش پیمبر داشتن؟

فاش می‌خواندم خدایت در میان خاص و عام

گر نبودی کفر مطلق، شرک داور داشتن

من نمی‌گویم خدایی، لیک بی توفیق تو

باد برگی را نیارد از زمین، برداشتن

من نمی‌گویم خدایی، لیک بی تأیید تو

شاخ را قدرت نباشد برگ یابر، داشتن

من نمی‌گویم خدایی، لیک بی امداد تو

نطفه را صورت نبندد، شکل جانور داشتن

من نمی‌گویم خدایی، لیک می‌گردد پسر

در رحم زن را کنی گر منع دختر داشتن!

من نمی‌گویم خدائی، لکی باید خلق را

بر کف تو، چشم روزی را مقدر داشتن

منکران را هم سر و کار اوفتد آخر بتو

ناگزبرآمد رسن از ره به چنبر داشتن

نوح را کشتی بگرداب فنا بودی هنوز

گرنه او را بودی از لطف تولنگر داشتن

طبع من از ریزش دست تو آرد شعر نغز

زانکه عمان را، زباران‌ست گوهر داشتن


عمان سامانی | بوستون

بریخت صاف و نشاط از خم غدیر به جام

صلای سرخوشی ای صوفیان درد آشام

دمید نیره اللّه از چه طور این نور

که برد ز آینه‌ی روزگار، زنگ ظلام

چه خوش نسیم‌ست اللّه که از تبسم او

شکوفه‌ی طرب از هر کنار شد بسام

مشام شیران شد، زین نسیم، عطر آمیز

چه باک ازینکه سگان را فرو گرفت ز کام

غلام روی کسی‌ام که بر هوای بهشت

ز جای خیزد، خیز ای بهشت روی غلام

بریز خون کبوتر ز حلق بط به نشاط

بساغر ای بت طاووس چهر کبک خرام

می کهن به چنین روز نو، بفتوی عقل

بخور حلال، کزین پس محرم‌ست و حرام

نه پای عشرت باید ببام گردون کوفت

ز سدره صدره برتر نهاد باید گام

همین همایون روزست آنکه ختم رسل

محمد عربی، شاه دین، رسول انام

شعاع یثرب و بطحا، فروغ خیف و منا

چراغ سعی و صفا، آفتاب رکن و مقام

فرو کشید ز بیت الحرام رخت برون

باتفاق کرام عرب پس از احرام

طواف خانه‌ی حق کرده کآدمی و ملک

یسبحون له ذوالجلال و الاکرام

ز بعد قطع منازل درین همایون روز

عنان کشیده بخم غدیر، ساخت مقام

رسول شد ز خدا، زی رسول روح القدس

که ای رسول بحق، حق ترا رساند سلام

که ای بخلق من از من خلیفه‌ی منصوب

بگوش کآمد نصب خلیفه را هنگام

ازین زیاده منه آفتاب را به کسوف

ازین زیاده منه ماهتاب را به غمام

بس ست سر حقیقت نهفته در صندوق

درش گشا که ز گلرنگ، خوش ز عنبر فام

یکی‌ست همدم ساز تو، دیگران غماز

یکی‌ست محرم راز تو، دیگران نمام

بلند ساز، تو تا دیده‌های بی آهو

دهند فرق سگ و خوک وروبه از ضرغام

بساخت سید دین منبر از جهاز شتر

که تا پدید کند هرچه شد به او الهام

بر آن برآمد و اسرار حق هویدا ساخت

بلند کرد علی را بدین بلند کلام

که: من نبی شمایم، علی امام شماست

زدند نعره که: نعم النبی نعم الامام

تبارک اللّه ازین رتبه کز شرافت آن

مدام آب درآید بدیده‌ی اوهام

گراونه حامی شرع نبی شدی به سنان

وراونه هادی دین خدا شدی به حسام

که باز جستی مسجد کجا و دیر کجا؟

که فرق کردی مصحف کدام وزند کدام؟

گر او ز روی صمد پرده باز نگرفتی

هنوز کعبه‌ی حق بد، مدینة الاصنام

علی‌ست آنکه عصا زد به آب و دریا را

شکافت از هم وزد در میان دریا گام

علی‌ست آنکه نشست اندر آتش نمرود

علی‌ست آنکه بآتش سرود بردو سلام

علی‌ست آنکه بطوفان نشست در کشتی

معاشران را از بیم غرق، داد آرام

غرض که آدم وادریس و شیث و صالح و هود

شعیب و یونس و لوط و دگر رسل بتمام

بوحدتند، علی کز برای رونق دین

ظهور کرده بهر دوره‌یی بدیگر نام

ازین زیاده بجرئت مزن رکاب ای طبع

بکش عنان که عوامند خلق کالانعام+

زبان بکام کش ای خیره سر که می‌ترسم

بکشتن تو برآرند تیغ‌ها زنیام

تو آینه بکف اندر محله‌ی کوران

ندا کنی که به بینید خویش را اندام

زهی امام همام ای امیر پاک ضمیر

که با خدایی همراز و همدم و همنام

بخرگه تو فلک را همی سجود و رکوع

بدرگه تو ملک را همی قعود و قیام

بیمن حکم تو ساری‌ست، نور در ابصار

به فر امر تو جاری‌ست روح در اجسام

تفقدی ز کرامت به سوی عمان کن

که از ولای تو بیرون نمی‌گذارد گام

بجز مدیح تو کاریش نی بسال و بماه

بجز ثنای تو شغلیش نی بصبح و بشام

محب راه ترا شهد عشرت اندر کاس

عدوی جاه ترا زهر حسرت اندر جام


عمان سامانی | بوستون

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی